تبليغاتX
برای تو

برای تو

ای انتظار زیبای من

عشق یعنی قصه یک آرزو یعنی ابتدای غروب
عشق یعنی تکه ای از آسمان با ستاره ای غریب
عشق یعنی قلمه ای از جنس شعر و محبت و آرزو
عشق یعنی حرف قلب سرخ نه عبور ساده از عشق من
کم کنم از واژه حرف و سخن عشق یعنی با تو بودن
عشق یعنی عاشق تو بودن یعنی علاقه شدید قلبی من به تو(
شاعر خانم فهیمه مرادی ) 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه ۱۵آبان۱۳۸۶ ساعت ۲۱:۰۸توسط سلمان

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:8 توسط سلمان |


تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب میشود دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست میدارم

تو را به خاطره خاطرها دوست میدارم

برای پشت کردن به آرزو های مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست میدارم

تو را بی آنکه دوستم بداری دوست میدارم

تورا برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه ی کسانی که ندیده ام دوست میدارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست میدارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست میدارم

اندازه ی قطرات باران

اندازه ی ستاره های آسمان دوست میدارم

تو را اندازه ی خودت ، اندازه ی آن قلب پاکت دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 21:37 توسط سلمان


در هستی تو نیستی ام پنهان بود      مه و خورشید و فلک افشان بود

بی من همه جا زنده و پویا می ماند     در بیشه عشق کودکی خندان بود

فلک و چرخ جهان می چرخید             آسمان و ابر هم گریان بود

جنگ و آشوب ، دوروئی نیرنگ             آرزوی کهنِ رندان بود

جان سپردن در مسیر یا کریم              تا ابد کار جوان مردان بود

چشم بود و گوش بود و موی بود           روی پلک همگان مژگان بود

همچو لیلی مثل مجنون زمان              عاشقی کار دل مستان بود

من نبودم هیچ توفیری نبود                 هستی ام در نیستی کتمان بود

لطف یا حق در وجودم پر کشید           روح او روح مرا رحمان بود

نعمتش اوج سخاوت را نمود               چند روزی کنج یک زندان بود

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:46 توسط سلمان |



به نام آنکه در شاهراه خلقتش واژه ای جز عشق معنا ندارد .
سلام گرم من پذیرای چشمان تیزبین و دستان پر مهرتان .

خدايا ، گم كرده اي دارم. همه جا را جسته ام. اما هنوز نيافته ام.
چگونه ميتوانم آن را بيابم، تا تو مرا قادر به اين كار نگرداني . تو به نهانگاه آن آگاه تريني.
پس خردي مرا عطا كن تا دريابم كه آن هرگز متعلق به من نبوده است.
در اين جهان آنچه از آن من است پيش رويم قرار مي گيرد.
و آنچه از من نيست هرگز با من نخواهد ماند
.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:2 توسط سلمان |


 

گفتم لعنت بر شیطان . لبخندی زد . پرسیدم: « چرا می خوندی ؟ »

پاسخ داد: « از حماقت تو خنده ام میگیرد ». پرسیدم: « مگر چه کرده ام؟ »

گفت : « مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی به تو نکردم »

با تعجب پرسیدم : « پس چرا زمین می خورم ؟ »

جواب داد : « نفس تو مانند اسبی است که او را رام نکر ده ای .

نفس تو هنوز وحشی است تو را زمین میزند .

پرسیدم : « پس تو چه کاره ای ؟ » پاسخ داد : « هر وقت سواری آموختی

 برای رم دادن اسب تو خواهم آمد . فعلا برو سواری بیاموز . در ضمن اینقدر مرا لعنت نکن .

گفتم : « پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم ؟ »

در حالی که دور میشد میگفت : « من پیامبر نیستم جوان »

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 17:45 توسط سلمان |


 

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار 


عشق يعني يك تمنا , يك نياززمزمه از عاشقي با سوز و ساز


 
عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او


عشق يعني ماهتاب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه


عشق يعني عطر خجلت ِ شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق


عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان تا سحر از عاشقي با او بخوان


عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 19:20 توسط سلمان |