
در هستی تو نیستی ام پنهان بود مه و خورشید و فلک افشان بود
بی من همه جا زنده و پویا می ماند در بیشه عشق کودکی خندان بود
فلک و چرخ جهان می چرخید آسمان و ابر هم گریان بود
جنگ و آشوب ، دوروئی نیرنگ آرزوی کهنِ رندان بود
جان سپردن در مسیر یا کریم تا ابد کار جوان مردان بود
چشم بود و گوش بود و موی بود روی پلک همگان مژگان بود
همچو لیلی مثل مجنون زمان عاشقی کار دل مستان بود
من نبودم هیچ توفیری نبود هستی ام در نیستی کتمان بود
لطف یا حق در وجودم پر کشید روح او روح مرا رحمان بود
نعمتش اوج سخاوت را نمود چند روزی کنج یک زندان بود



